باتوحکايتی دگر....
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين بلاگ پرشين وبلاگ
خدايا!!

خدايا آنكه در تنها ترين تنهاييم تنهام گذاشت تو در تنها ترين

 تنهاييش

تنهایش نگذار!!

برای تووخویش

چشمانی ارزو می کنم

که چراغ ها ونشانه ها را

در ظلمات مان ببیند

گوشی

که صداها وشناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود



چه باتو ....چه بی تو....

حالا ديگر خوب می دانم ارزوی ديدن دوباره ات را هم

مثل سکوت زلال چشمهايت

به گور ارزو های محال خواهم برد

 

اما ديگر به بی قراری اين دل وامانده و

دل دل ديدارت مديون نيستم ...

من همه اين سال ها امدم .....

از همه ،

حتی کسانی که تو را نمی شنا ختند ؛

سراغ ساد گی هايت را گرفتم

اما تو نبودی ...

تو انگار همراه ان  گريه اخرين من؛

برای هميشه رفتی ...

رفتی به جايی که ديگر ؛

دست خيال و خواب هم حتی ...

به گرد نگاه هايت نرسد .......

نفرين می کنم به فا صله هايی که امدند ؛

و بی هيچ سلام و سوالی .. ميان سادگی هايمان نشستند ..

راستی چرا رفتيم ؟چرا برنگشتيم ؟

پس من اين همه نامه بی نشانی را ؛

کجا ، برای که فرستاده ام ؟

قهر کردی و رفتی تا بدانم

رفتن آغاز ویرانی است

رفتن را هميشه نمی شود ....

در خواب خاطره گريه کرد ..

همه چيز تمام خواهد شد ...

ديگر نه برايت نامه ايی می نويسم

ونه حتی دوست داشتن را از تو گدايی می کنم ....

امروز از همان راهی که امدم ؛

تا مهمان مهر بانی هايت باشم ....

به سمت دورترين سواحل دنيا بر می گردم .....

باور کن دست دلم را

برای هميشه از دست مهربانی هايت کشيده ام

تازگی ها پلک ثا نيه ها

انقدر سريع به هم می خورد،

که مدت هاست در خواب ما ه ها

رو ياءنديد ه ام ..

                         

                  چه با تو ... چه بی تو...

(گربه سياه)

http://www.iranmania.com/fun/music/ebi/sample_tracks/MasteCheshat.ram

http://iranmania.com/fun/music/marjan/Sample_tracks/Track1.ram

گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را
از کوچه‌هاي زندگي گرفتم
و به آغوش مردي سپردم که ماندني نبود
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم
اما دل سپردم و رها شدم
در قلبي که تنها زمزمه‌اش نتوانستن بود
دلم به حال دلتنگيهايش سوخت
شکسته‌هاي دلش را بند زدم
و نگاهش کردم
آري گناه من شايد
دل باختن به آن ... بود
و قدم زدن با مردي که
عشق را شايسته‌ي تلاش و خواستن نمي‌دانست
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...



اخرين هديه....

 

ميميرم برات

نميدونستي ميميرم بي تو و بدون چشات

رفتي از برم

تو نميدونستي كه دلم بسته به ساز صدات

آرزومه كه نميدونستي كه من ميميرم برات

ميميرم برات

عاشقم هنوز

نميخواستي كه بموني و بسازي به ساز دلم

گفتي من ميرم

تو ميخواستي بري تا فردا باور خوشگلم

برو راهي نيس تا فردا باور خوشگلم

آره خوشگلم

سفرت به خير

اگه ميري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور

برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور

برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور

به يه دنيا نور

سفرت به خير

برو گر شكستي ز من ميتوني دوباره بساز

از دلي شكسته نا اميد و خسته تو باز غرور

از دلي شكسته نا اميد خسته تو بازم غرور

 تو بازم غرور

نميخوام بياي

نميخوام ميون تاريكي من تو حروم بشي

نميخوام ازت

نميخوام مث يه شمع بسوزي برام تو تموم بشي

برو تو بزرگي ميخوام كه فقط آرزوم بشي

آرزوم بشي

 

 

 



خداحافظ عشق من...

خدا حافظ آرام وقرار موقت من 

  خدا ميداند چقدرسخت است گفتنش    

       مثل عذاب مردن

  به دنبالت گريه نمي کنم   مسافرمن

  خودت گفتي بچگي نکن به خاطر من 

  به بدرقه ات هم نمي آيم

عزيز دلم

  دل از رفتنت بد جوري شکسته 

 تو نمي ماني اي رويا ها ي خوبم 

 اما من فقط به تو ميگويم

  و...

 فقط براي تو مي نويسم 

و براي تو مي خوانم

  ازرنجي که مي برم 

 از دردي که دارم 

 تومي روي و مرا در غربت غمگين شب

 برای چيدن ستاره اي تنها مي گذاري

  نمي دانم...

شايد تو دوست داري من مجنون باشم و

 آواره شوم 

 اما من زندگي صحرايي نمي خواهم: 

 چون نمي توانم

 تو مي روي و يه بغض کال در گلو

جلوي آوازم را مي گيرد

  نمي توانم تو را فرياد بزنم  

گلبرگ آخرين اميد در قلبم مي ميرد

  تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است

  چقدر سخت است منتظر کسي باشي 

 که هيچ وقت فکر امدن نيست

 چقدر سخت است که آدم را از آرزوهايش دور کنند

 او را به مسير نا خواسته اي مجبور کنند

چقدرسخت است دست نوشته هايم را خاک کنند 

اسمت از خاطره ها پاک کنند

  چقدر سخت است که به نام عشق فريبت دهند 

 تو ميروي و نمي داني من به تو عادت کرده ام 

حال....

اگر مي خواهي از ماندن حرفي نزنم

  برو حرفي نيست...

هميشه براي رفتن بهانه زياد است  

    آنچه مي ماند يک دنيا غصه و ياد است

يادت باشد  براي امدن هم بهانه هست

  خواستي بيايي،   بيا

چشم انتظارت ديوانه اي هست 

 برو

اما فراموشم نکن 

 اين ديوانه ي خود را به خاطر بسپار   

     دنيا همين امروز و فردا نيست  مرا نکن همبازي روزگار

سعي نکن ان روز ها يادت برود

 ميدانم دوستم نداشتي ونداري 

یادت باشد دلم را شکستي

  آنجا ديگر دلي را نشکن

 برو اما من در امتداد هربهانه ، بهانه ات را مي گيرم 

  نگو ديوانه بود سرزنشت مي کنند 

 نگو حقش بود ظالمت مي کنند

 نگو عشق ما از اول اشتباه بود 

 مي گويند رفيقش نيمه راه بود

   نگو دست محبتش ورد کردي

  مي گويند به خودت  بدکرد ي 

 نگو زندگيش تباه شد 

مي گويند براي تو گناه شد

 نگو نمي خواهمش آدم زياد است  

   مي گويند اين کار ادم هاي بد نهاد است  

    نگو سکوت کرد هر چه تهمت شنيد 

      مي گويند شيطان را در چشم هاي تو ديد

  نگو بيچاره بود بيچاره ترش کردم

  نگو زندگيشو ازش گرفتم

  نه نگوزندگيم رو به تو تقديم کردم 

 يه هديه بود نگوناقابل بود   

 هر چه بود پيشکش دل بود    

   نگوهيچي نگو...




 

این وبلاگ متعلق به احمد می باشد



 
:بازديد

لینک دوستان


رتبه وبلاگ در گوگل
PageRank


آرشيو مطالب
 
ارديبهشت 85
فروردين 85
اسفند84
بهمن 84
دی 84
آذر 84
آبان 84
مهر 84
شهريور 84